كدهای جاوا وبلاگ

آنجا که پیاده رو پایان می یابد..........



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-12:46 قبل از ظهر

نویسنده :اریسا

قسمت پایانی شازده کوچولو


١٧
وقتی بخواهند خود را زرنگ جلوه بدهند، چه بسا که کمی دروغگو از آب درآیند. من در صحبتی که از فانوس‌افروزان برای شما کردم خیلی صادق نبودم. می‌ترسم در کسانی که سیاره ما را نمی‌شناسند، تصور نادرستی بوجود آورده باشم. آدمها روی زمین جای بسیار کمی را اشغال کرده‌اند. اگر دو میلیارد آدمیزادی که در زمین ساکنند، ایستاده و قدری فشرده به هم بمانند - همچنانکه برای میتینگ - به آسانی می‌توانند در یک میدان عمومی به درازای بیست‌میل و به پهنای بیست‌میل جا بگیرند، یعنی می‌توان جامعه بشریت را در کوچکترین جزیره اقیانوس آرام توده کرد.


ادامه مطلب

تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-11:26 قبل از ظهر

نویسنده :اریسا

شازده کوچولو 12-16

١٢
در سیاره بعدی میخواره‌ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید، پرسید:
- تو اینجا چه می‌کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد:
- می‌نوشم.
شازده کوچولو از او پرسید:
- چرا می‌نوشی؟


ادامه مطلب

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:51 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

فروغ فرخزاد


نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره‌قطره آب می‌شود
چگونه سایه‌ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود






ادامه مطلب

تاریخ:سه شنبه 13 دی 1390-02:45 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

شازده کوچولو 6-11


٦
آه ای شازده کوچولو،‌ من همینطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگیز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی:
- من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
- ولی باید منتظر شد.
- منتظر چه؟
- منتظر غروب خورشید.
تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی:
- من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.


ادامه مطلب

تاریخ:یکشنبه 11 دی 1390-07:46 قبل از ظهر

نویسنده :اریسا

مریم حیدرزاده

من این شعرو که از خانم حیدرزاده هست و خیلی خیلی دوست دارم............


رفع زحمت

 

حافظ کنار عكس تو من باز نیت میكنم

انگار حافظ با من و من با تو صحبت میكنم

وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا

دارم به این بد قولیت دیریست عادت میكنم

چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست

تقدیر و ویران میكند من هم مرمت می کنم

در اشتباهی نازنین تو فكر کردی این چنین

من دارم از چشمان زیبایت شكایت می کنم

نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت

هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم

بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میكنم

یك شادی کوچك اگر از روی بام دل گذشت

هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت میكنم

خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش

دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میكنم

م.حیدرزاده



تاریخ:یکشنبه 11 دی 1390-07:14 قبل از ظهر

نویسنده :اریسا

شازده کوچولو(صفحه ی3و5)


٣
مدتها طول کشید تا فهمیدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زیاد چیز می‌پرسید، خودش مثل اینکه هیچوقت پرسشهای مرا نمی‌شنید. فقط از کلماتی که جسته گریخته از دهانش می‌پرید، کم‌کم همه چیز بر من آشکار شد. باری همینکه او اول بار هواپیمای مرا دید (من اینجا شکل هواپیمای خود را نمی‌کشم، چون کشیدن آن برای من بسیار دشوار است) پرسید:
- این دیگر چه جور چیزی است؟
- این چیز نیست، هواپیما است. پرواز می‌کند. هواپیمای من است.
و از اینکه به او گفتم پرواز می‌کنم به خود بالیدم. آن وقت او داد زد:





ادامه مطلب

تاریخ:جمعه 9 دی 1390-08:25 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

شازده کوچولو(صفحه ی1و2)

سلام من در هر قسمت قراره داستان یا متن کتابی را برای شما دوستان بزارم...امیدوارم بپسندید.....
و اول هم از شازده کوچولو شروع می کنم...............


شروع داستان:







شناسنامه کتاب:

نام:
نویسنده:
مترجم:
ناشر:
تاریخ:
تیراژ:
چاپ و صحافی:
شابک:

شازده کوچولو (Le petit prince)
آنتوان دو سنت‌اگزوپری (Antoine de Saint-Exupery)
محمد قاضی
شرکت سهامی کتابهای جیبی (با همکاری موسسه انتشارات امیر‌کبیر)
چاپ شانزدهم: ١٣٨٠ (چاپ اول: ١٣٣٣)
٥٠٠٠ نسخه
چاپخانه سپهر، تهران
٣-٠٢٥-٣٠٣-٩٦٤



تقدیم به لئون ورت

از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یک آدم ‌بزرگ هدیه کرده‌ام. عذر من موجه است. چون این آدم بزرگ بهترین دوستی است که در دنیا دارم. عذر دیگری هم دارم: این آدم بزرگ می‌تواند همه چیز حتی کتاب بچه‌ها را بفهمد. عذر سومی هم دارم: این آدم بزرگ ساکن فرانسه است و در آنجا سرما و گرسنگی می‌خورد و نیاز بسیار به دلجویی دارد. اگر همه این عذرها کافی نباشد می‌خواهم این کتاب را به بچگی آن آدم بزرگ تقدیم کنم. تمام آدم بزرگها اول بچه بوده‌اند (گرچه کمی از ایشان به یاد می‌آورند.) بنابراین عنوان هدیه خود را چنین تصحیح می‌کنم:

تقدیم به لئون ورت

آن وقت که پسرکی بود.



١

   




وقتی شش‌ساله بودم روزی در کتابی راجع به جنگل طبیعی که "سرگذشتهای واقعی" نام داشت تصویر زیبایی دیدم. تصویر مار بوآ را نشان می‌داد که حیوان درنده‌ای را می‌بلعید. اینک نسخه‌ای از آن تصویر را در بالا می‌بینید.
در آن کتاب گفته بودند که مارهای بوآ شکار خود را بی‌آنکه بجوند درسته قورت می‌دهند. بعد، دیگر نمی‌توانند تکان بخورند و در شش ماهی که به هضم آن مشغولند می‌خوابند.
من آن وقت در باره ماجراهای جنگل بسیار فکر کردم و به نوبه خود توانستم با مدادرنگی، تصویر شماره ١ را که نخستین کار نقاشی من بود بکشم. آن تصویر چنین بود:



شاهکار خود را به آدم‌بزرگها نشان دادم و از ایشان پرسیدم که آیا از نقاشی من می‌ترسند؟
در جواب گفتند: چرا بترسیم؟ کلاه که ترس ندارد.
اما نقاشی من شکل کلاه نبود. تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم‌بزرگها بتوانند بفهمند. آدم‌بزرگها همیشه نیاز به توضیح دارند. تصویر شماره ٢ من چنین بود:




ادامه مطلب

تاریخ:چهارشنبه 7 دی 1390-10:28 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

سلام دوستان

سلام دوستان به صفحات جانبی هم ی سری بزنید.........

تاریخ:چهارشنبه 7 دی 1390-12:35 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

قیصر امین پور

صبح یك روز نوبهاری بود

روزی از روزهای اول سال

 

بچه ها در كلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها گرم گفت و گو بودند

باز هم در كلاس غوغا بود

 

هر یكی برگ كوچكی در دست

باز انگار زنگ انشا بود

 

تا معلم ز گرد راه رسید

گفت با چهره ای پر از خنده

 

باز موضوع تازه ای داریم

« آرزوی شما در آینده »

 

شبنم از روی برگ گل برخاست

گفت: « می خواهم آفتاب شوم

 

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم ، دوباره آب شوم »

 

دانه آرام بر زمین غلتید

رفت و انشای كوچكش را خواند

 

گفت : « باغی بزرگ خواهم شد

تا ابد سبزِ سبز خواهم ماند »

 

غنچه هم گفت : « گرچه دلتنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

 

با نسیم بهار و بلبل باغ

گرم راز ونیاز خواهم شد »

 

جوجه گنجشك گفت: « می خواهم

فارغ از سنگِ بچه ها باشم

 

روی هر شاخه جیك جیك كنم

در دل آسمان رها باشم »

 

جوجه ی كوچك پرستو گفت :

« كاش با باد رهسپار شوم

 

تا افق های دور كوچ كنم

باز پیغمبر بهار شوم »

 

جوجه های كبوتران گفتند :

« كاش می شد كنار هم باشیم

 

توی گل دسته های یك گنبد

روز و شب زایر حرم باشیم »

 

زنگ تفریح را كه زنجره زد

باز هم در كلاس غوغا شد

 

هر یك از بچه ها به سویی رفت

و معلم دوباره تنها شد

 

با خودش زیر لب چنین می گفت :

« آرزوهای تان چه رنگین است!

 

كاش روزی به كام خود برسید!

بچه ها آرزوی من این است ! »



تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-06:32 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

متن شعری از مریم حیدرزاده

یک فکر دیگر

 

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میكنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میكنم

تو رفته ای و رفتنت یك اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میكنم

یك عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

یك شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یك فكر دیگر میكنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میكنم

شعریست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو

یك روز من این شعر را تا آخر از بر میكنم

گر چه شكستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میكنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر میكنم




مریم حیدرزاده



تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-05:47 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

متن.........


I'm standing here


من اینجا ایستاده ام

Watching the clouds float by

ابرهایی که در هوا معلق هستند را تماشا می کنم

Wondering why the pain never deserted me

تعجب می کنم که چرا رنج و عذاب هیچ وقت منو رها نمی کنه

The sadness, sorrow, bewilderness that never left


ادامه مطلب

تاریخ:جمعه 2 دی 1390-08:48 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

م.ت.ن

دلـتنگی‌هایـم را

زیـر دوش حمّــام می‌بَـرم،

بُـغـضـم را

میـان شُـرشُـر آبِ داغ می‌تـرکـانـم،

تا همـه فـکـر کننـد

قرمـزیِ چشمـانـم

از دم کـردنِ حمّـام است!


تاریخ:پنجشنبه 1 دی 1390-06:15 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

متن

"می شد اتفاق بیفتد.

بایست اتفاق می افتاد.

زودتر اتفاق افتاد.دیرتر.

نزدیک تر. دورتر.

برایت اتفاق نیفتاد.

زنده ماندی به خاطر این که اولین نفر بودی.

زنده ماندی به خاطر این که اخرین نفر بودی.

به خاطر این که تنها بودی. به خاطر آدم ها.

به خاطر این که چپ رفتی. به خاطر این که راست رفتی.

به خاطر این که باران گرفت. به خاطر این که سایه شد.

به خاطر این که افتاب شد.

شانس آوردی – که آنجا جنگل بود.

شانس آوردی _ که آنجا درختی نبود.

شانس آوردی _ که یک شن کش، یک قلاب، یک تیرچه، یک بیل

یک چاچوب در؛ یک چرخش، یک نیم ساعت، یک لحظه...

شانش آوردی _ که درست همان موقع الوار توی آب شناور بود.

روی همین اصل، به خاطر این که، با وجود این که، یه رغم این که.

راستی چه می شد اگر دستی ، پایی

به قاعده یک سانت، به قاعده یک تار مو

آن طرف تر از یک اتفاق شوم؟

خب حالا اینجایی! هنوز حیران آن گریختنی، در رفتنی

آن رَستنی

آن تعویق مرگ؟

یک توی تور جستی و جَستی؟

گوش کن!

ببین قلبت چطور توی سینه ام می زند."  

                                        در هر صورت ( ویسوا واشیمبورسکا)

تاریخ:پنجشنبه 1 دی 1390-06:07 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

متن

«من از تو چیزی نمی‌دانستم مگر جهانی از آواها، سرآمد همه صداها موتزارت و ویولنسل تو بود. می‌نواختی. صداها می‌رقصیدند. من می‌نوشتم. موسیقی تو درون دست‌نوشته‌های من است، برای این که بتوانم درکت کنم، از تو فرار کردم، می‌ترسیدم دوستت داشته باشم.»

تاریخ:یکشنبه 27 آذر 1390-12:19 بعد از ظهر

نویسنده :اریسا

تستIQ

شما با یک تست هوش می توانید به درصد و میزان هوش تان پی ببرید.

۱) فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی هستید.در ایستگاه اول ۶ نفر وارد اتوبوس می‌شوند،در ایستگاه دوم سه نفر بیرون می‌روند و پنج نفر وارد می‌شوند.راننده چند سال دارد؟

۲) یک مأمور پلیس مجرمی را از طبقه اول تا طبقه پنجم ساختمانی تعقیب می‌کند.او چند طبقه پیموده است؟مأمور پلیس نتوانست مجرم را دستگیر کند و مجبور است از طبقه پنجم تا دهم را نیز بالا برود.حالا چند طبقه باید بپیماید؟

۳) پنج کلاغ روی درختی نشسته‌اند.سه تا از آنها در شرف پروازند.حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می‌ماند؟

۴) چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل کشتی موسی برده شدند؟

۵) شیب یک طرف پشت بام یک شیروانی ۶۰ درجه است.طرف دیگر ۳۰ درجه است.خروس کجای این پشت بام تخم گذاشته است.

۶) حلزونی دور یک استادیوم می‌خزد.وقتی در جهت عقربه‌های ساعت حرکت می‌کند در یک ساعت و نیم دایره را تمام می‌کند.وقتی خلاف عقربه‌های ساعت حرکت می‌کند در ۹۰ دقیقه دایره را طی می‌کند.علت تفاوت چیست؟

۷) این سوالی حقوقی است.هواپیمایی از دالاس به سمت مکزیک در حرکت است و در مرز این دو سقوط می‌کند.بازمانده‌ها را کجا دفن می‌کنند؟

شکل زیر از کنار هم گذاشتن تعدادی چوب کبریت ساخته شده است:

الف: سه تا از کبریت‌ها را بردارید تا فقط چهار مربع باقی بماند. زمانی که این کار را انجام دادید، دوباره چوب کبریت‌ها را سر جای‌شان قرار دهید.


ادامه مطلب




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
ابزار وبلاگنویسان